تبليغاتX
رهگذر زمان - و اما...
گپی با خودم
امروز کله صبحی(ساعت۹:۳۰) پا شدیم واسه خرید یه کتاب کمیاب واسه ارشدبه لطف و مرحمت دوستان در زمینه اطلاع رسانی و با انواع و اقسام ترفند های مختلف در زمینه رانندگی و مسیر یابی خودمونو راس ساعت ۹:۵۴رسوندیم به کتابفروشیه بر عکس همیشه امروز خیلی خلوت بود وما هم بعد چند روز یه کمی دک و پوزمون باز شده بود( ببینید چقد من قانعم)و داشتیم درود می فرستادیم بر شانس و زکاوتمون(ای ساده دلیم ما)... با همون دک و پوز باز رفتیم پیش شاگرد مغازه که تازه واسشون کتاب های سمت و اورده بودن و سرش شلوغ بود اونم که از بس ما تو این چند روزه تقریبا روزی دو سه بار یا می رفتیم دم مغازش یا باهاش تماس می گرفتیم  ما را از پسر خالش هم به خودش نزدیکتر احساس می کرد و ازش احوال کتاب مذکور را پرسیدم اونم از خدا خواسته به ما گفت که خودت برو طبقه پایین و تو فلان جا کتاب رو بردار...ما هم چون طاووس خرامان خرامان داشتیم می رفتیم دو سه تا پله که رفتیم پایین چشممان یک صحنه غریب رو رویت کرد یه دوشیزه و جنتلمن را که تو اون خلوت در حال عشقبازی و مالش اعضا و جوارح یکدیگر بودند ما هم بعد از چند ثانیه مکث و همذات پنداری با اقا پسره(اخه صلاحیت اینکه با دختره همذات پنداری کنیم و نداشتیم)به دور از جوانمردی دیدیم که اون رو از این عشقبازی پاک محروم کنیم بنابراین مث یه جنتلمن اون دو سه تا پله رو عقب گرد زدیم و پیش خودمون گفتیم که طوری نمیشه فوقش یه نیم ساعت یه ساعتی ...چرخ می زنیم و بعدش بر می گردیم ولی با یه حس پر از جوانمردی و از خود گذشتگی(ظرفیت رو نگاه!) رفتیم و حول و حوش ۱۱:۳۰بود که بر گشتیم و با این فکر که دیگه داریم به موعود می رسیم داخل مغازه شدیم این بار خیلی شلوغ تر بود ما هم تو اون گیروویری پسره را پیدا کردیم و بهش سفارش کتابه رو دادیم ولی مردک با یه نیش باز که اگه الان می دیدمش یه دو سه باری اساسی به ف ا ک ش  داده بودم گفت مگه بر نداشتی دو سه تا مونده بود که اونم بردند و تموم شد!!!...

ما رو میگی انگار دارند با یه پتک می کوبن تو سرمون و هی تو دلمون داشتیم لعنت می فرستادیم به این شانس که چرا هر انچه که از اسمان فرو می اید مستقیما عملیات دخول را در ما تحت ما انجام می دهد و حتی از عشق و حال دیگران هم ما را قسمتی نیست جز بدبختی

واقعا حماقته که انسان با توجه به شناختی که از خودش داره و خصوصیاتی که با اون زاییده شده باز هم به زمین و اسمون اعتماد کنه.کتابه رفت تا بیست سی روز دیگه تقریبا جون خودمون برنامه ریزی کرده بودیم این کتابه را تو این دو هفته ای واسه دور اول بخونیمش  

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:19 PM  توسط رضا  |