ذهنم شلوغه ...کلمات بدون هیچ نظم خاصی تو ذهنم حرکت میکنن بدون تمرکز روی موضوع خاصی ...یه جایی می خوندم فکر کردن یعنی حرکت کلمات در ذهن ولی نمیدونم چرا کلماتی که دارن تو ذهنم با سرو صدای زیاد رژه میرن اینقدر منفی ان نمی دونم چرا اینقدر ذهنم منفی شده؟ گمشدم در روزمرگی مثلا داریم خودمونو واسه کنکور ارشد اماده می کنیم داریم سرو کله می زنیم با یه مشت جزوه و کتاب ...مثلا امروز به خودمون استراحت دادیم ولی نمی دونم چرا دلم واسه همون جزوه ها تو همین چند ساعت تنگ شده شاید به خاطر اینکه کار مفیدی واسه انجام دادن ندارم شاید به خاطر اینکه اونجوری احساس مفید بودن میکنم واقعا که لحظات ما با احساس ساخته می شن...همین الان که دارم می نویسم یکی از بچه ها که ارشد کرمان قبول شده زنگ زد به ذهنم رسید که اگه من سال دیگه همین موقع ارشد قبول شده باشم چی ...چقدر شرایطم فرق می کنه ایا از دست این روزمرگی و افکار منفی خلاص میشم ...فک نکنم...
وقتی رفیقام و دوروبریام رو نگاه میکنم میبینم مگه چقدر زندگیشون با از این دست اتفاقا تغییر کرده؟... فکر کنم باید همه این تغییر ها تو خودمون رخ بده... مثلا الان بیل گیتس نباید از زندگیش هیچی بخواد...نه مث اینکه ما ادما اگه خدا هم بشیم بازم یه چیزی واسه خواستن وجود داره شاید اصلا زندگی یعنی همین خواستن ...شاید زندگی یعنی هنر لذت بردن از همون چیز هایی که داریم...
نمیدونم چرا ولی همیشه یه حسی دارم که زندگی یه بازیه ...و یه نفر ما را به بازی گرفته...شاید به قول یکی از رفیقام زمین و همه ی کاینات یه توپین در دست یه بچه که داره توی یه دنیای دیگه باهاش یه تنیس مشتی بازی میکنه...شاید...
ولش کن مث اینکه حال و روزم خیلی مصاعد نیست...
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت
6:5 PM توسط رضا
|