تبليغاتX
رهگذر زمان
گپی با خودم
سه شنبه صبح بود که نتایج کارشناسی ارشد اومد نتیجه هی...خوشحال کننده بود احتمال قبولی تهران و خواجه نصیر میره البته کدومش بستگی به گرایش داره کلا فکر کنم رفتن از دانشگاه ازاد(عجب لکه ننگی بود)به تهران فکر کنم جهش خوبی باشه.

نکته جالب کنکور امسال تقریبا اعلام چهار برابر ظرفیت واسه مجاز به انتخاب رشته ها بود که بار روانی سنگینی حداقل اش وقتی که دفترچه ها اومد و ظرفیت ها مشخص شد برای کسایی که وسط هوا زمین بودن بود کلا دارم به این نتیجه میرسم که در دوران قطع الرجال و ظهور مردان خرد که تو هر سیستم دیگه ای الا این سیستم هیچ گ... نبودن همه چیز یه مملکت از بستن بودجه مملکت تا نحوه ی شاشید... مردم پتانسیل تغییر راداره.

راستی به نظر شما انتخاب گرایش یه کم بهتر اولویت داره یا دانشگاه بهتر مثلا بین همون دانشگاه تهران و خواجه نصیر.(این دیگه از اون ضایع بازی ها بود اخه یکی بگه مرد حسابی این وبلاگ مگه چند تامخاطب داره که دیگه نظرسنجی هم میکنی ولی واسه اینکه زیادم گونه هامون سرخ نشه همیشه گفتن کیفیت مهمتر از کمیته)  

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 0:45 AM  توسط رضا  | 

که چی!این جمله ای هست که این روزها برای نوشتن یه مطلب جدید واسه وبلاگ تو ذهنم می یاد.نمی دونم شاید به خاطر اینکه از بچگی دوست داشتم یه کار را پرفکت انجام بدم و به نظرم این وبلاگ تا حالا اون مسیری که دوست داشتم بره را نرفته. از یه طرف می بینم واسه بعضی از دوستان پست یه مطلب جدید یه جوری شده مسیولیت  هرچند خودشون میلی به اون نداشته باشن و اینکه دنبال مشتری بگردی واسه خوندن مطلب جدیدت راستش برای من این موضوع خیلی خوشایند نیست.بعضی وقت ها فکر میکنم چه تیپ افرادی به این دنیای مجازی پناهنده میشن شاید افرادی که در دنیای واقعی اونقدرها فرصت ابراز وجود ندارن وشاید اینجا پررنگ تر نشون میدن.

برای من شاید مهمترین دلیلی که این دنیای مجازی به خصوص عرصه وبلاگ نویسی ارزشمنده این هست که از اون حسی که همیشه تو وجودمه که ادمای اطرافم اکثرا احمق هستن نجاتم میده و می بینم هنوز هستن ادمایی که حداقل یه تکه شاید نه چندان بزرگ ولی مهم از افکارشون با من مشترکه واین واسم واقعا ارزشمنده هر چند هنوز مجبورم همه ی اون تفریحام روز مریگیام و کلا بخش بزرگی از زندگی اجتماعی خودم را با همون انسانهای به نظر من احمق بگذرونم و شاید این فرض اولیه نقش مهمی در منزوی کردن ما به نوعی دگراندیشان داشته باشه.

در هر صورت امیدوارم از این به بعد بتونم بهتر به این وبلاگ برسم و از این سوال"که چی!"هم به نوعی رهایی یابیم  و حضور پر رنگ تری داشته باشیم اگه حضور ما در اینجا اهمیتی هم داشته باشه! 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:50 PM  توسط رضا  | 

فرارسیدن سال نو را به همه ی دوستان در دنیای ژرف مجازی شادباش میگم امیدوارم سالی پربار را در پیش رو داشته باشین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 5:51 PM  توسط رضا  | 

تموم شد به همین سادگی به همین راحتی تموم شد حدود شش ماه درس خواندن تموم شد دورانی که هر جوری بخوای بهش نگاه کنی باید اسمش را بزاری یه پریود زجراور پریودی که باید با همه ی تفریحات همه ی رفیقات حتی همه ی اون ک... چرخات خدا حافظی کنی ولی باز هم این وسط زمان قدرت خودش را نشون داد هر جوری فکر میکردیم می گفتیم این دوران پایان نداره هزار بار تصور می کردیم این لحظه ی رهایی را رهایی از چیزی که به تو تحمیل نشده ولی تو قبول میکنی شاید برای ساختن اینده ای بهتر واین ارزشمنده نمی دونم چرا ولی من همیشه محسور قدرت زمان بودم واینکه این هم گذشت این که چیزی نیست اتفاق های خیلی مهمتر از این هم می گذرد و اینکه تو این دوران قدر همه ی اون چیر هایی که در شرایط نرمال چندان اهمیتی ندارند را بهتر می دونی قدر رفیقات قدر کتابات حتی قدر این دنیای مجازی را...

من کلا به خدا حداقل به اون شکلی که همه تصور میکنن  اعتقاد ندارم  ولی بزرگترین تجربه ی من تو این دوران این بود که فهمیدم حداقل تا اون وقتی که اون قدر این قدرت را ندارم که مفهوم یه قدرت برتر را کاملا رد کنم و توی هر شرایطی فقط و فقط روی خودم سرمایه گذاری کنم اینقدر راحت انکار نکنم هر چند هیچ چیز صددرصدی وجود نداره وفقط و فقط به معنای واقعی کلمه یه ادم احمق می تونه صحبت از مطلقا بکنه در مورد مسایلی که در حیطه ی فهم ما نیستن هرچند که هنوز با مفهوم دین یا بهتر بگم مذهب واقعا مشکل دارم

حالا ربط تموم شدن کنکور را با این ها خودتون پیدا کنین...

ولی در هر صورت تموممممممم شد البته امیدوارم حداقل با یه نتیجه ای و الا...

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 10:6 PM  توسط رضا  | 

یادمه قبلا که به یه وبلاگی سر میزدم(بیشتر راجع به موضوعات فنی)ومی دیدم که دیر به دیر اپ تو دیت می کنه میگفتم این مردک که به درد وبلاگنویسی نمی خوره مگه مجبوره خودشو اذیت کنه حالا این شده قضیه ما ولی واقعا درگیر درس هستیم فعلا...دیگه شدیم مث ادم اهنی سر یه ساعت معین یه درس خاص یه جزوه خاص واقعا داریم به اصل شرطی شدن پی می بریم

به وبلاگ دوستان تقریبا مرتب سر می زنیم و فیض می بریم از نوشته هاوتحلیل هاو...ولی نمی دونم چیه که همینکه مییایم کامنت بزاریم یه ندایی در اندرونمون به گوش میرسه که مگه تو کنکور نداری!!!

خب دیگه ما بریم ۱۰دقیقه به کنکور نزدیکتر شدیم (این حرف یکی از همقطاران بود وقتی کنکور سراسری داشتیم اخرشم همون سال اولی قبول نشد)اخه طوری داریم شرح وبسط می دیم اگه کسی ندونه انگار این وبلاگ مخاطبان میلیونی داشته نمی دونه این پستم زدیم که بگیم ما زنده ایم خلاصه در هر صورت شاد کام و پیروز باشید

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:55 PM  توسط رضا  | 

امروز کله صبحی(ساعت۹:۳۰) پا شدیم واسه خرید یه کتاب کمیاب واسه ارشدبه لطف و مرحمت دوستان در زمینه اطلاع رسانی و با انواع و اقسام ترفند های مختلف در زمینه رانندگی و مسیر یابی خودمونو راس ساعت ۹:۵۴رسوندیم به کتابفروشیه بر عکس همیشه امروز خیلی خلوت بود وما هم بعد چند روز یه کمی دک و پوزمون باز شده بود( ببینید چقد من قانعم)و داشتیم درود می فرستادیم بر شانس و زکاوتمون(ای ساده دلیم ما)... با همون دک و پوز باز رفتیم پیش شاگرد مغازه که تازه واسشون کتاب های سمت و اورده بودن و سرش شلوغ بود اونم که از بس ما تو این چند روزه تقریبا روزی دو سه بار یا می رفتیم دم مغازش یا باهاش تماس می گرفتیم  ما را از پسر خالش هم به خودش نزدیکتر احساس می کرد و ازش احوال کتاب مذکور را پرسیدم اونم از خدا خواسته به ما گفت که خودت برو طبقه پایین و تو فلان جا کتاب رو بردار...ما هم چون طاووس خرامان خرامان داشتیم می رفتیم دو سه تا پله که رفتیم پایین چشممان یک صحنه غریب رو رویت کرد یه دوشیزه و جنتلمن را که تو اون خلوت در حال عشقبازی و مالش اعضا و جوارح یکدیگر بودند ما هم بعد از چند ثانیه مکث و همذات پنداری با اقا پسره(اخه صلاحیت اینکه با دختره همذات پنداری کنیم و نداشتیم)به دور از جوانمردی دیدیم که اون رو از این عشقبازی پاک محروم کنیم بنابراین مث یه جنتلمن اون دو سه تا پله رو عقب گرد زدیم و پیش خودمون گفتیم که طوری نمیشه فوقش یه نیم ساعت یه ساعتی ...چرخ می زنیم و بعدش بر می گردیم ولی با یه حس پر از جوانمردی و از خود گذشتگی(ظرفیت رو نگاه!) رفتیم و حول و حوش ۱۱:۳۰بود که بر گشتیم و با این فکر که دیگه داریم به موعود می رسیم داخل مغازه شدیم این بار خیلی شلوغ تر بود ما هم تو اون گیروویری پسره را پیدا کردیم و بهش سفارش کتابه رو دادیم ولی مردک با یه نیش باز که اگه الان می دیدمش یه دو سه باری اساسی به ف ا ک ش  داده بودم گفت مگه بر نداشتی دو سه تا مونده بود که اونم بردند و تموم شد!!!...

ما رو میگی انگار دارند با یه پتک می کوبن تو سرمون و هی تو دلمون داشتیم لعنت می فرستادیم به این شانس که چرا هر انچه که از اسمان فرو می اید مستقیما عملیات دخول را در ما تحت ما انجام می دهد و حتی از عشق و حال دیگران هم ما را قسمتی نیست جز بدبختی

واقعا حماقته که انسان با توجه به شناختی که از خودش داره و خصوصیاتی که با اون زاییده شده باز هم به زمین و اسمون اعتماد کنه.کتابه رفت تا بیست سی روز دیگه تقریبا جون خودمون برنامه ریزی کرده بودیم این کتابه را تو این دو هفته ای واسه دور اول بخونیمش  

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:19 PM  توسط رضا  | 

حس بدیه که ادم فکر کنه کسایی که لایقش نیستن به یه جایی میرسن که ...حس بدیه که ادم می ببینه خودش که لیاقتش خیلی بیشتر بوده فقط به خاطر یه بد شانسی یا نداشتن یه امتیاز مسخره(مثلا بسیجی بودن و...)به حقش نمی رسه اصلا حس بدیه که اونقدر رییس جمهور مملکتت کوچیک باشه که حتی بقال سر کوچتون هم ادعا کنه که می تونست رییس جمهور خوبی باشه

اخ چقد حس همشم عذاب اور یه چیزی واسه دور کردن این احساسات منفی بشه دارین ما که فعلا دلخوش کردیم به داروی معروف گذشت زمان شاید که مرحمی بشه واسه ما نمی دونم چرا اینجوری شدم و شرمنده که اینجا هم چندان حال و هوای شادی نداره ولی باور کنین وقتی ادم اعصابش ...یه نمیتونه بیاد از گل و بلبل بنویسه حال و هوای ما که این روزها اینجوریه به امید بهبودی و ممنون از لطفتون 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 7:59 PM  توسط رضا  | 

ذهنم شلوغه ...کلمات بدون هیچ نظم خاصی تو ذهنم حرکت میکنن بدون تمرکز روی موضوع خاصی ...یه جایی می خوندم فکر کردن یعنی حرکت کلمات در ذهن ولی نمیدونم چرا کلماتی که دارن تو ذهنم با سرو صدای زیاد رژه میرن اینقدر منفی ان نمی دونم چرا اینقدر ذهنم منفی شده؟ گمشدم در روزمرگی مثلا داریم خودمونو واسه کنکور ارشد اماده می کنیم  داریم سرو کله می زنیم با یه مشت جزوه و کتاب ...مثلا امروز به خودمون استراحت دادیم ولی نمی دونم چرا دلم واسه همون جزوه ها تو همین چند ساعت تنگ شده شاید به خاطر اینکه کار مفیدی واسه انجام دادن ندارم شاید به خاطر اینکه اونجوری احساس مفید بودن میکنم واقعا که لحظات ما با احساس ساخته می شن...همین الان که دارم می نویسم یکی از بچه ها که ارشد کرمان قبول شده زنگ زد به ذهنم رسید که اگه من سال دیگه همین موقع ارشد قبول شده باشم چی ...چقدر شرایطم فرق می کنه ایا از دست این روزمرگی و افکار منفی خلاص میشم ...فک نکنم...

وقتی رفیقام و دوروبریام رو نگاه میکنم میبینم مگه چقدر زندگیشون با از این دست اتفاقا تغییر کرده؟... فکر کنم باید همه این تغییر ها تو خودمون رخ بده... مثلا الان بیل گیتس نباید از زندگیش هیچی بخواد...نه مث اینکه ما ادما اگه خدا هم بشیم بازم یه چیزی واسه خواستن وجود داره شاید اصلا زندگی یعنی همین خواستن ...شاید زندگی یعنی هنر لذت بردن از همون چیز هایی که داریم...

نمیدونم چرا ولی همیشه یه حسی دارم که زندگی یه بازیه ...و یه نفر ما را به بازی گرفته...شاید به قول یکی از رفیقام زمین و همه ی کاینات یه توپین در دست یه بچه که داره توی یه دنیای دیگه باهاش یه تنیس مشتی بازی میکنه...شاید...

ولش کن مث اینکه حال و روزم خیلی مصاعد نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 6:5 PM  توسط رضا  | 


Life is a test that is graded on a curve:
At age 4, success is ... not peeing in your pants.
At age 12, success is ... having friends.
At age 16, success is ... having a driver's license.
At age 20, success is ... having sex.
At age 35, success is ... having money.
At age 50, success is ... having money.
At age 60, success is ... having sex.
At age 70, success is ... having a driver's license.
At age 75, success is ... having friends.
At age 80, success is ... not peeing in your pants

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 2:15 PM  توسط رضا  | 

سلام

شروع همیشه خاطره ای خواهد بود برای مرور و مرور یا زخمی بر ذهن خسته و یا حس شیرین رضایت! 

 نمیدونم زمان خوبی هست برای وارد شدن به دنیای وبلاگنویسی یا نه ولی اینو می دونم که باید شروع کرد شروع شاید برای ثبت افکارمون انتقال افکارمون و شراکت در افکارمون حالا که گذشت زمان فرصتی دادبه ما تا ما هم حقی داشته باشیم در ثبت خاطراتمون و افکارمون وناگفته های ذهن پریشانمون پس شروع میکنم به امید اینکه حادثه ای باشد شیرین در مرور...که همه ی زندگی امید...

تو این وبلاگ سعی میکنم که اولا خودم باشم که به نظرم تو این زمونه هنریه و یه جورایی تراوشات ذهنی ام را با همه ی کسایی که پا تو خلوتم میگذارن در میون می گذارم صد البته به امید شنیدن یه نظری عکس العملی یه چیزی ...

با امید به همراهیتون و زندگی بر وفق مرادتون 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 3:16 PM  توسط رضا  |